دوشنبه, ۲۰ اردیبهشت | ۴:۲۸ بعد از ظهر
زهرا امیرابراهیمی -
مجتبی سمیعنژاد روزنامهنگار و فعال حقوق بشر ویدیویی را با صدای فرزاد کمانگر معلم کرد و فعال حقوق صنفی که 19 اردیبهشت ماه به پای چوبه دار رفت، بر روی وبسایت خود گذاشته است.
اعدام این معلم کرد، بسیاری از ایرانیهای مدافع حقوق بشر در داخل و خارج از ایران را خشمگین کرده و در میان اخبار اعتراضها به اعدام او و چهار شهروند ایرانی دیگر، نامههایی از فرزاد کمانگر که دست به دست در فضای مجازی میگردند خواندنیترینند.
در این ویدیو صدای فرزاد کمانگر شنیده میشود که نامهای با عنوان «شب، شلاق، شعر، شکنجه» را میخواند و تصاویری در ارتباط با اعدام او هم با این صدا ترکیب شدهاند.
یکی دیگر از نامههای او را هم که «من یک معلم میمانم و تو یک زندانبان» نام دارد و در دی ماه سال 87 در بند بیماران عفونی زندان رجایی شهر کرج خطاب به زندانبانش نوشته است در وبسایت مجتبی سمیعنژاد میتوانید بخوانید.
فرزاد کمانگر در ابتدای این نامه نوشته است:
من یک معلم میمانم و تو یک زندانبان
زئوس، خدای خدایان فرمان داد تا پرومته نافرمان را به بند کشند و اینگونه بود حکایت من و تو که اینجا آغاز شد.
تو میراثخوار زندانبانان زئوس گشتی تا هر روز نگهبان فرزندی از سلاله آفتاب و روشنی گردی و برای من و تو زندان دو معنای جداگانه پیدا کرد، دو نفر در دو سوی دیوار با دری آهنی و دریچهای کوچک میان آن، توبیرون سلول، من درون سلول.
فرزاد کمانگر در نامهای برای شاگردانش در سال 86 نوشت:
میدانم بزرگ شدهاید ، شوهر میکنید ولی برای من همان فرشتگان پاک و بیآلایشی هستید که هنوز «جای بوسه اهورا مزدا» بین چشمان زیبایتان دیده میشود، راستی چه کسی میداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضاء جمع نمیکردید و یا اگر در این گوشه از «خاک فراموش شده خدا» به دنیا نمیآمدید، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت «زیر تور سفید زن شدن» برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و «قصه تلخ جنس دوم بودن» را با تمام وجود تجربه کنید. دختران سرزمین اهورا، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید حتما از تمام پاکیها و شادیهای دوران کودکیتان یاد کنید.
پسران طبیعت آفتاب میدانم دیگر نمیتوانید با همکلاسیهایتان بنشینید، بخوانید و بخندید چون بعد از «مصیبت مرد شدن» تازه «غم نان» گریبان شما را گرفته، اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید، به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان برای امروز و فرداها فرزندی از جنس «شعر و باران» باشند به دست باد و آفتاب میسپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید.
اما روزهای آخر زندگی او را در نامه دیگری که 29 دی ماه 88 در زندان اوین نوشت میشود لمس کرد... معلمی محکوم به اعدام که دلش برای شاگردانش تنگ شده است و پشت آن دیوارها دل نگران مجید توکلی است و حامد و دیگران:
روزگار غریبیست نازنین
دنبال من نگرد مادر
نام مرا بر زبان نیاور در مقابل در این زندان
اینجا دنبال من نگرد
ستاره افتاده بر گیس تو
آن را نکن خسته و گریان
غروبها دلام میگیرد. نوعی بیقراری به سراغام میآید. نمیدانم چرا ولی سالها است به این دلتنگیها عادت کردم. حالا دیگر شعر شاملو، سیگار و لیوان چای هم کام تلخام را شیرین نمیکند. فقط این دلتنگیها را برایام گیراتر و جذابتر مینماید. غروبها با دلام خلوت میکنم. به خودم و انسانهای دور برم، به انسانهایی که نشانشان عددی شده است چند رقمی فکر میکنم.به یاد میآورم که من زندانی شماره 135490648 هستم. اعداد نماد و رمز شدهاند، 350، 209، 240، 2 الف.
روزها هم در سرزمین ما سمبل میشوند روزهایی که کم کم تعدادشان از تعداد صفحات تقویم بیشتر شده، 3 اسفند، 18 تیر، 16 آذر، 22 تیر، 29 اسفند، 30 خرداد، 2 بهمن و…. به یاد میآورم که آدمها در شب تار سرزمین ما خیلی زود ستاره میشوند و ما صاحب قاب عکسهای شدهایم به تعداد ستارههای آسمان.
غروبها با خودم فکر میکنم که کلمات برایم چه معنایی پیدا کردهاند، تروریست محارب، خرابکار، آشوبگر، اغتشاشگر، امنیتی و منافق کلماتی آشنا شدهاند. حاجی، کارشناس، قاضی و عدالت برایام چه معنای جداگانهیی پیدا کردهاند.
غروبها به دلام میگویم که من یکی از دهها زندانی سیاسی اوین شدهام، یکی از هزاران از آنها که آمدند و رفتند و آنها که آمدند و نرفتند.
به خود میگویم چه روزگار غریبی شده گاهی باید از خبرهایی خوشحال شوم که اصلا جای خوشحالی ندارد گاهی از شنیدن خبری از سر خوشحالی میگریم و گاهی از شنیدن بعضی خبرها تلخندی میزنم و سری تکان میدهم و افسوس میخورم به حال لحظهیی که اشک شادی ریخته بودم، گاهی میمانم بین خندیدن و گریستن کدام یک روا است.
از شنیدن خبر شکستن حکم اعدام حامد که به 10 سال تبدیل شده اشک خوشحالی میریزم ولی با به یادآوردن جسم رنجور و سن کمش به فکر فرو میروم که یک انسان چند سال عمر میکند که 10سال در زندان بماند و اینبار غصه، مرا میخورد.
از شنیدن خبر حبس هم سلولهایام نادر و آرش که هر کدام 10 سال به زندان محکوم شدهاند نفس راحتی میکشم که خوب شد حکم اعدام هم به آنها ندادند ولی وقتی به مهدی کوچلوی نادر و مادر آرش فکر میکنم اشک در چشمانام حلقه میزند، باز میمانم غصه بخورم یا خوشحال باشم.
روزگار غریبی شده از اینکه در سالگرد ابراهیم در سنندج فقط 10 نفر دستگیر شدهاند خیالام راحت میشود که کسی کشته نشد اما از اینکه مادر ابراهیم کتابهای پسرش را جمع نکرده بغض گلویم را میگیرد و فکر میکنم به 10 نفری که فقط یک سوال داشتند، ابراهیم چه شد؟
چشمهایم را تند تند روی ستور روزنامه میگردانم و از اینکه میبینم برای مجید توکلی کیفر خواست محارب صادر نکردهاند از خوشحالی به خودم میگویم «جانمی مجید کاش دوباره ببینمت» و پس از اینکه به کلاس درس رها شدهاش فکر میکنم سری تکان میدهم و میمانم بخندم یا بگریم؟
فکر میکنم که چه روزگار غریبی شده
«مردم نالان از فقر» دیار ما باید «دست و پای بریده خود را» بر خان کرم سهام عدالت، با منت و شاباش هدیه بگیرند که چه شده …
با خودم فکر میکنم چه روزگاری شده باید حق حیات و زندهگیام لای فلان بخش نامه و عفو نامه در دادگاهها گرد و خاک بخورد و مادرم با ترس به تلفن جواب دهد، با نگرانی تلویزیوناش را روشن کند و منتظر روزی باشد که مرگ فرزندش سایه وحشتی شود بر زندگی دیگران.
غروبها با خودم فکر میکنم که …
آرام به اطراف نگاه میاندازم تا مبادا کسی یا دوربینی فکرم را بخواند و … به گوش کسی که نباید برسد، برساند.
راستی که چه روزگار غریبی شده نازنین
زندان اوین – 29 دیماه 1388
آخرین نامه این معلم کرد «پاییز در چشمان میدیا» را که در تاریخ 9 اردیبهشت 89 نوشته شد میتوانید اینجا بخوانید.
«اخبار روز» مجموعهای از نامههای فرزاد کمانگر را گردآوری کرده است: نامه فرزاد کمانگر در سوگ احسان فتاحیان - آبان 138، دومین نامه فرزاد کمانگر پس از اعدام احسان فتاحیان - آبان 1388، ما هم مردمانیم... - فروردین 1389، بندی بند 209 - تیر 1387، دیگر تنها کفشهایم مرا به این خاک پیوند نمیدهد - آذر 1388و ...
هنوز هیچ نظری ثبت نشده است.
به دلیل افزایش قابل توجه ترافیک مردمک، نسخه خطی فعال شده است. برای بازدید از صفحه گرافیکی وب سایت اینجا کلیک کنید.
• «با توام ایرانه خانم زیبا»
• حامد بهداد در «هفت» جنجال میکند
• عکسهای حامد صابر، عکاسی که خبری از آزادیش نیست
• «قائممقام شعر و ادب» در وزارت ارشاد
• به معین، حبیب و بیژن مجوز کنسرت بدهید!
• «برای ندا»، فیلمی درباره ندا آقاسلطان
• «کاوه رحم و مروت داشت، حقیقت را هم ثبت میکرد»
• پیام جعفر پناهی از اوین به مدیر فستیوال کن
• جای خالی جعفر پناهی در فستیوال کن
• «شب، شلاق، شعر، شکنجه»، صدای فرزاد کمانگر و نامههایش