زهرا امیرابراهیمی
چهارشنبه، ۰۵ خرداد ۱۳۸۹

«کاوه رحم و مروت داشت، حقیقت را هم ثبت می‌کرد»، عبارتی که باربد گلشیری فرزند هوشنگ گلشیری یادداشت خود را با آن به پایان می‌برد. یادداشتی که در ادامه یادداشت بهمن فرمان‌آرا در انتقاد از عکاسان و تصویربرداران مطبوعات و جوابیه 200 نفر از عکاسان نوشته شده است. متن کامل یادداشت باربد گلشیری را که روز دوم خرداد ماه با اعمال حذفیاتی در روزنامه شرق چاپ شد در انتهای این مطلب خواهم آورد.

بعد از درگذشت نعمت حقیقی فیلمبردار سینما و مراسم خاکسپاری او یادداشتی از بهمن فرمان‌آرا در روزنامه شرق چاپ شد که در آن از رفتار عکاسان و تصویربرداران انتقاد کرده و از آنها با عنوان «کرکس‌های رسانه‌ای» یاد کرده بود.

آقای فرمان‌آرا در انتهای یادداشت خود نوشته بود:

در هر مراسمی برای کفن و دفن اهالی سینما هزاران نفر آدم که هر کدام دوربینی به دست دارند حضور پیدا می‌کنند – البته این نیز به میزان شهرت بستگی دارد. مثلا در مراسم خسرو شکیبایی خود من از هجوم و فشارهای توده به کمک دوستان جوان‌تر فرار کردم ولی چه هزار نفر چه یک صد نفر. کرکس‌ها برای شکار آمده‌اند و دست خالی هم برنمی‌گردند. یکی از کرکس‌های سینما که من او را در همه مراسم سینما می‌بینم خواست برای صدمین بار با من عکس بگیرد و چون من از کل مراسم وداع با نعمت دلخور بودم این بار به او جواب رد دادم.

بعد به نظرم رسید که نعمت جان در اینجا ما را مصادره می‌کنند و پس از رفتن‌مان جسد ما را؛ و آنها حتی وقت کفن و دفن نیز ما را کنترل می‌کنند تا تمام دوربین‌ها، موبایل‌ها و بقیه کرکس‌های رسانه‌ای جمع شوند. امیدوارم فرشتگان شب اول قبر برنامه‌هایشان را با برنامه‌های اینان مطابقت کنند تا ما از قلم نیفتیم. و ما که با این همه نگفته به آن سوی می‌رویم در جواب فرشتگان اقلا راحت دق‌دلی‌مان را خالی کنیم.

انتشار این یادداشت باعث شد تا صنم حقیقی دختر آقای نعمت حقیقی هم یادداشتی برای روزنامه شرق بفرستد و در آن خاطره‌ای از پدر خود نقل کند که در مراسم خاکسپاری کاوه گلستان (عکاسی که آثار درخشانی از او در زمینه عکاسی مستند به جای مانده)، در مقابل عصبانیت صنم از حضور عکاسان و فیلمبرداران در مراسم گفته بود: «اینها هم‌حرفه کاوه هستند. کاوه به اینها می‌بالد.کاوه هم مثل اینها بود. این مراسم، مراسم خصوصی نیست. مراسم آنهاست. احترامشان را باید نگه داشت».

صنم حقیقی در یادداشت خود از آقای فرمان‌آرا انتقاد کرده بود که اینگونه از عکاسان و فیلمبرداران مراسم پدرش یاد کرده بود و در جایی از آن یادداشت گفته بود «این مراسم فقط مختص من نبود»‌ و آگاه شدن از هر لحظه را حق عکاسان و تصویربرداران دانسته بود.

اما این دو یادداشت سرآغاز یادداشت‌های دیگری شدند. 200 نفر از عکاسان مطبوعات ایران در یادداشتی به آقای فرمان‌آرا که یادداشتش را «توهین‌آمیز» می‌خوانند پاسخ دادند.

آنها هم در یادداشت خود از کاوه گلستان یاد کردند و نوشتند:

مانیفست عکاسان مطبوعات ایران در آن جمله معروف کاوه گلستان خلاصه می‌شود که می‌گوید:

«من می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار کند و به خطر بیندازد. می‌توانی نگاه نکنی، می‌توانی خاموش کنی، می‌توانی هویت خودرا پنهان کنی، مثل قاتل‌ها، اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ کس نمی‌تواند.»

آنها خطاب به آقای فرمان‌آرا نوشته‌اند:

چه بسیار شده که عکاسان مطبوعات همراه با مادری در عزای فرزندی گریسته‌اند، کودکی را از زیر آوار زلزله نجات داده‌اند، در سنگری که چند متر آنطرف‌تر دشمن ایستاده عکاسی کرده‌اند… این عکس‌ها به قیمت جان ثبت شده آقای فرمان آرا؛ و امروز شما به آسانی کشیدن یک سیگار، عکاسان مطبوعات را «کرکس رسانه‌ای» می‌خوانید؛ بی‌آنکه حاضر و حتی قادر باشید ثانیه‌ای از عمر ما را تجربه کنید.

و در آخر اضافه کرده‌اند:

آقای بهمن فرمان‌آرا؛

ما امضا کنندگان این نامه بعنوان جمعی از عکاسان مطبوعاتی، با آرزوی سلامتی و طول عمر برای شما، رسما اعلام می‌داریم مراسم مرگ شما را عکاسی نخواهیم کرد و از پوشش تصویری آن خودداری خواهیم نمود. امیدواریم این موضوع سبب آرامش خاطر شما باشد.

آقای فرمان‌آرا به این یادداشت‌ها جوابی کوتاه داده است. در آخرین شماره هفته‌نامه چلچراغ یادداشت‌هایی از حامد بدیعی، بهرنگ دزفولی‌زاده، امیر عابدی و ساتیار امامی در موافقت یا مخالفت با این نامه‌ها چاپ شده و همین‌طور یادداشت آقای فرمان‌آرا که می‌گوید:

اصولا خودم را وارد این بحث‌ها نمی‌کنم و برایم شرم‌آور است که وارد یکی من بگویم و یکی تو بگو بشوم. من هنوز هم سر حرفم ایستاده‌ام و به آن هم اطمینان قلبی دارم. حالا بگذارید هرکه هرچه دوست دارد بگوید و هر اظهار نظری که می‌خواهد بکند و دعوای رسانه‌ای راه بیاندازد. من حرفم را زده‌ام و وارد این بازی‌های مسخره هم نخواهم شد.

به همه آنچه که پس از خواندن این نامه‌ها فکر کردم در یادداشت‌های دیگران برخوردم و در آخر اینکه به قول باربد گلشیری «انگار حق با همه است».

محمد تاجیک در وبلاگ خود نوشته یک دهه است که آقای فرمان‌آرا می‌شناسد، از خواندن یادداشت او شوکه شده است و مطمئن است که او در وضعیتی که بسیار عصبانی بوده و حال خوبی نداشته این یادداشت را نوشته است.

این را نوشتم که بگویم در بیشتر یادداشت‌هایی که در اینباره خواندم انتقاد از هر دو نگاه در جریان بود ... انتقاد از تندی آقای فرمان‌آرا و انتقاد از نامه عکاسان که در آخر تفاوت چندانی با آن نامه تند دیگر نداشت و همین‌طور انتقاد از رفتارهایی که موجب نوشته شدن همان یادداشت اول شده است.

زهره صدری‌نژاد در یادداشتی به مانیفست کاوه گلستان که در نامه 200 عکاس مطبوعاتی آمده اشاره کرده و نوشته است:

عکس‌هایی که این روزها می‌گیریم کدام سیلی را به کدام صورت می‌زند؟ صورت‌های بزک کرده بازیگران، لبخندها و دستان اشاره‌گر سیاستمداران و مسئولین کدام حقیقت را بیان می‌کند؟ عکاسی از افتتاحیه‌ها و اختتامیه‌ها و نمایشگاه‌ها و دیگر برنامه‌های رسمی چطور؟ چند ماهی حقیقت در خیابان‌های این شهر خودش را فریاد می‌زد، من و شما کجا بودیم؟

من اما با خواندن این یادداشت‌ها به یاد جعفر پناهی افتاده بودم که این روزها را در جایی که جایش نبود گذراند و به یاد سکوت جامعه هنری که هر از چند گاهی با چند امضا و بیانیه شکسته می‌شود،‌ به یاد اینکه فیلمبردار بزرگ سینمای ایران درگذشته است و چقدر دلم می‌خواست یادداشت آقای فرمان‌آرا را نخوانده باشم و پر از غم نشده باشم که کاش حالا اینها را نمی‌گفتیم. اما بعدتر با خودم فکر می‌کنم که همه این حرف‌ها باید وقتی زده شوند.

عکاسان از کاوه گلستان نوشتند، صنم حقیقی از کاوه گلستان یاد کرد و باربد گلشیری هم در یادداشت خود از کاوه گلستان گفته است. باربد گلشیری در این یادداشت به لحظاتی از زندگی و منش حرفه‌ای کاوه گلستان پرداخته که از نزدیک لمس کرده است و البته حرف‌های دیگری که خواهید خواند:

ثبت حقیقت

کمی پس از انتشار یادداشت بهمن فرمان‌آرا در روزنامه شرق، صنم حقیقی عزیزم در یادداشتی نوشت که از حرف فرمان‌آرا رنجیده است، آنجا که فرمان‌آرا گفته بود «این کرکس‌های رسانه‌ای رحم و مروّتی ندارند.» به گمانم لختی بعد، وب‌سایت Aksonline شروع به جمع‌آوری امضا پای متنی کرد که در آن آمده است:

«مانیفست عکاسان مطبوعات ایران در آن جمله معروف کاوه گلستان خلاصه می‌شود که می‌گوید: «من می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار کند و به خطر بیندازد. می‌توانی نگاه نکنی، می‌توانی خاموش کنی، می‌توانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتل‌ها، اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ کس نمی‌تواند.»

همین مانیفست کوتاه است که باعث شده تا «ثبت حقیقت» را به عنوان آرمان والای خودمان انتخاب کنیم. همین مانیفست کوتاه است که اشک‌ها، غم‌ها، شادی‌ها و خنده‌ها را فرو می‌خوراند و همین مانیفست کوتاه است که باعث شده از زلزله و سیل و جنگ و عزا عکاسی کنیم و اشک‌هایمان را پشت ویزورها پنهان کنیم تا مبادا آنچه در دل می‌گذرانیم ذره‌ای در کارمان اثر بگذارد و همین مانیفست کوتاه است که ما را در «ثبت حقیقت» مقید کرده است.»

نمی‌توانم و نمی‌خواهم پاسخ تمام امضاکنندگان آن نامه را بدهم، زیرا هم بزرگانی چون حسن سربخشیان پایش را امضا کرده‌اند و هم عکاسان آن خبرگزاری‌هایی که کارشان بر ساختن حقیقتی رسمی‌ست در مقابل حقیقتی که پیش چشم همگان می‌گذرد. حسن ایران نیست. نمی‌تواند باشد! دیگرانی هم هستند که نیستند، یا خارج از مرزهای ایران و یا اصلا ً هیچ‌جا. امضای خیلی‌ها هم که از بسیاری از امضاکنندگان این بیانیه بیشتر به روح و حیات فکری و کاریِ کاوه نزدیک‌اند اینجا نیست.

این امضاکنندگان اما همه گویا به ثبت ِ حقیقت کاوه باور دارند و لابد می‌دانند که کاوه در پاییز 77 در امامزاده طاهر حضور یافته بود تا حقیقتی تلخ را ثبت کند. لابد می‌دانند که «مرکز توانبخشی حضرت علی» را که ساخت، آن روزنامه آن وقت‌ها عصر نوشت که این سوسک‌ها که از سروپای کودکان معلول ذهنیِ زنجیرشده به میله‌های تخت و شوفاژ بالا می‌روند مونتاژ کاوه است، کار خودش است و کاریکاتوری هم چاپ کرد از موجودی دو سر و چهار دست، یک سرش کاوه گلستان و سر دیگرش هوشنگ گلشیری؛ یکی پول می‌گرفت و دیگری حقیقت را ثبت می‌کرد.

من یادم نیست، اما از میان این عکاسان کسی هست که آن روزها طوماری در دفاع از کاوه گلستان که فقط حقیقت را ثبت کرده بود جمع کرده باشد؟ یا همین روزهای نزدیک به خودمان، در دفاع از همکاری، مستندسازی، عکاسی - که جرمش دقیقا همین ثبت حقیقت بوده باشد - طوماری نوشته باشد؟ کاش اینجا هم پا پیش می‌گذاشتند یا به هر جفایی که در حق فرهنگ و اهل فرهنگ می‌شود، نمایشگاه‌هایی که تعطیل می‌شوند، کارهایی که از روی دیوار پایین کشیده می‌شوند، به همین سرعت پاسخ می‌دادند که در واکنش به آنچه اهانتی به شخص خود دانسته‌اند می‌بینیم به جهان دور و بر خویش هم واکنشی نشان می‌دادند تا نپنداریم که شخص شخیصمان مرکز جهان است. آن وقت خیالمان راحت می‌شد که در بزنگاه‌ها دویست امضایی داریم. یا اصلاً هم‌حرفه‌هاشان را همان‌طور دوره کنند که مثلا پوری بنایی را در خاکسپاری نعمت حقیقی ِ بزرگ: پوری بنایی را سینه دیوار گذاشتند و مدت‌ها فقط صدای شاتر بود و تعزیتی نه.

یعنی «حقیقت» مراسم خاکسپاریِ نعمت حقیقی کلوزآپ از چهره بازیگران و کارگردانان سینما بود؟ ثبت همین حقیقت است که فرمان‌آرا را تهدید کرده‌اید در مراسم تدفینش او را از آن محروم می‌کنید؟

صنم نوشته است: «آن روز پدرم در کنارم بود. با هم پیاده به طرف قبرستان افجه می‌رفتیم. عکاسان تنه می‌زدند، هل می‌دادند، داد می‌زدند، آرامشم را برهم می‌زدند. زیر لب غر زدم، بد و بیراه گفتم. پدرم بازویم را گرفت و گفت: «اینها هم‌حرفه کاوه هستند. کاوه به اینها میبالد. کاوه هم مثل اینها بود. این مراسم، مراسم خصوصی نیست. مراسم آنهاست. احترامشان را باید نگه داشت.»

صنم درست می‌گوید، همان روز خاکسپاری، لی لی گلستان هم به من گفت که اشکال ندارد، این ها همکاران کاوه‌اند. انگار حق با همه است، اما چیزی از کاوه یادم است که درشتی کلمات فرمان‌آرا را ملموس می‌کند. قصدم اصلا ً دفاع بی‌قید و شرط از آن کلام فرمان‌آرا نیست چون می‌دانم که حق نبود حتی در آن حالت خشم و دل‌زدگی و سوگ همه را به یک چوب براند و قطعا هم او می‌داند که هستند کسانی که مثل کاوه رحم و مروّتی هم داشته باشند. همان‌طور که چند سطر پایانی متن صنم را هم به دور از انصاف می‌دانم.

کاوه قول داده بود که اگر نامه‌ای از سردبیر روزنامه‌ام (آن موقع به گمانم صدای عدالت) بگیرم من را هم برای عکاسی به عراق ببرد. نامه را جور کردم اما کاوه کلک زد، رفت و دیگر برنگشت. در خاکسپاری‌اش فهمیدم که اصلا ً این کاره نیستم. در افجه میان خیل عکاسان بالای گور ِ تازه من هم داشتم عکس می‌گرفتم. دو حلقه فیلمم که تمام شد تازه توانستم ببینم، کناردستی‌هایم را پس نزنم، کسی را هل ندهم، چشم در چشم کسی ندوزم که نگاهش را می‌دزدد و می‌خواهد در خلوتش بگرید. دیگر می‌توانستم نگاه کنم، تعزیت کنم برای کاوه‌ای که اگر بود فقط از زلزله و سیل و جنگ و عزا عکس نمی‌گرفت.

جدا از این، مگر عزا این روزها کم است؟ الواح سرسری و گورهای تازه و بی‌نام و نشان که کم نیستند. کاوه آن‌جاها می‌بود اگر بود، اگر زنده بود و بیرون بود. کاوه تنه نمی‌زد، خاکسپاری را با فرش قرمز خلط نمی‌کرد. بروید به عکس‌های خبرگزاری‌ها از خاکسپاری حقیقی نگاهی بیندازید تا ببینید چه می‌گویم.

در خاکسپاری هوشنگ گلشیری اگر پیام برومند نبود حتی نمی‌توانستم به گور نزدیک شوم، آن طور که محاصره‌اش کرده بودند، آن طور که هرگز برای ما خلوتی نگذاشتند که حتی لختی بتوانیم از نگاهی که آدم را راحت نمی‌گذارد، بگریزیم. می‌دانید کاوه آن روز در مقابل بیمارستان ایرانمهر چه کرد؟ آمد جلو عکاس‌ها ایستاد، با دست‌های گشاده و به فرزانه طاهری گفت، می‌خواهی به همه این عکاس‌ها بگویم بروند؟ اگر خوب یادم باشد کاوه آن روز اصلا ً عکس نگرفت. کاوه سوگوار بود. در بزرگداشتش هم عکس نگرفت. اشک می‌ریخت و می‌گفت، دوربین نیاوردم، نه اینجا نه در خاکسپاری شاملو، نمی‌توانستم.

چه کسی هست که گمان کند فرمان‌آرا بر این عقیده است که عکاسان خبری به کاری نمی‌آیند؟ او از رحم و مروّت بعضی می‌گوید که کم است، از بی‌ملاحظگی‌شان و عدم تشخیص موقعیت. و راست می‌گوید، برای همین کاوه کاوه بود. کاوه برای هر روسپی‌ای که در قلعه عکاسی کرده بود، نسخه‌ای از عکسش چاپ کرده بود و هدیه برده بود.

عکسی هست که کاوه را در خاکسپاری امامزاده طاهر نشان می‌دهد. عکس را هنگامه گلستان، همسرش، برایم فرستاد. همان پاییز 77 است. کاوه نشسته است کنار گور، فرصت کرده است که تعزیتی هم بکند، دست دراز کند و دست گلشیری را بگیرد. کاوه رحم و مروّت داشت، حقیقت را هم ثبت می‌کرد.

باربد گلشیری در مراسم خاکسپاری کاوه گلستان - عکس از تهران 24

 
این مطلب را به اشتراک بگذارید
Gain mass

Good day! This post couldn’t be written any better! Reading this post reminds me of my good old room mate! He always kept chatting about this. I will forward this write-up to him. Fairly certain he will have a good read. Many thanks for sharing it on www.mardomak.org !

Gain mass | ۲۲ آذر ۱۳۹۰ - ۰۲:۳۱
hoda

عجب متن بی نظیری نوشته باربد. مرسی واسه لینکها خیلی مفید و بجا... زهره صدری نژاد هم به نکته درستی اشاره کرده..

hoda | ۰۷ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۰:۳۸
صفحه 1 از 1 صفحه



«مردمک» آدرس ایمیل کاربران را در اختیار شخص ثالث قرار نمی‌دهد


آگهی